• ترجمه کتاب Create Or Hate با مجوز رسمی از نویسنده و ناشر کتاب

  • کتابی ۵ ستاره در وب‌سایت آمازون با بیش از ۱۲۵ نظر مثبت 

  • پیرامون چگونگی پرورش قدرت مثبت خَلق و نه گفتن به نیروی منفی نفرت

  • از الهام بخش‌ترین کتابهای انگیزشی با متنی روان و موجز از کارآفرینی موفق

  • کتابی از نویسنده کتاب موفق ماشین محتوا با بیش از ۱۵ هزار جلد فروش

  • کتابی دارای امتیاز ۴٫۱ از ۵ در وب‌سایت Goodreads

خلق یا نفرت را هم‌اکنون سفارش دهید!

فصل اول

افراد موفق دست به کار می شوند

افرادی هستند که دست به‌کار شده و وقایع را رقم می‌زنند،

دیگرانی هستند که نظاره‌گر انجام امورند،

و آنهایی که در شگفتند از آنچه روی داده ‌است.

– جیم لووِل

دیشب خوابی دیدم. در خوابم، آدمکی چوبی در یک داستان سیاه و سفید بودم. نه یک داستان در کتاب، بلکه داستانی بر یک بوم بزرگ نقاشی. از آن‌ها که می‌توانستید هر چقدر بخواهید بروید مادامی‌که کسی راه رفتن شما را بر بوم نقاشی کند.

از بخت خوبم، کارم این بود که پیوسته به اطراف گشت‌زده و دور و برم را بر بوم نقاشی کنم.

گلی به رنگ روشن در دست داشتم و در سطح زرد کمرنگ بوم قدم می‌زدم. همین که به ناحیه‌ای جدید قدم گذاشتم، به‌طور معجزه‌آسایی خطوط پیرامون اشیاء -آماده برای رنگ آمیزی- در زیر پایم پدیدار شدند. می‌توانستم گلم را به هرکدام از این بخش‌ها بزنم تا ناگهان انبوهی از رنگ‌های نارنجی و رنگ‌های شاد دیگر معجزه‌آسا آن بخش را پر کند.

بسیار شگفت‌انگیز و مهیج  بود. هر چیزی ممکن و اختیار آن در دست من بود.

گشتی به اطراف زدم و نواحی بین خطوط را رنگ‌آمیزی کردم، به‌طوری‌که کم‌کم یک شاه‌کار هنری زیبا خلق کردم.

پس از مدتی، سایه‌ای پدیدار شد. نمونه‌ای خاکستری رنگ از من، که مرا هر کجا که می‌رفتم دنبال می‌کرد. او گُلی خاکستری در دست داشت که هر‌وقت گُلم را به بوم می‌زدم او نیز گُلش را همانجا میزد تا درخشش رنگ گُل مرا کم کند.

او پرخاشگر نبود و هیچ احساساتی هم از خود بروز نمی‌داد. به‌نظر می‌رسید فقط وظیفه‌اش را انجام می‌داد.

از آن پس، هرگاه با گلم سطح بوم را لمس می‌کردم، رنگ گلم بر روی بوم کم فروغ‌تر و مات‌تر بود. هر بار که آدمک سایه، گلم را لمس می‌کرد، رنگ آن مات‌تر می‌شد. در قصه به پیش می‌رفتم، گلم را به بخش‌های مختلف می‌زدم، و تارتر شدن رنگ گلم را می‌دیدم.

سرانجام گلم کاملاً خاکستری شد به‌طوری‌که دیگر هیچ رنگی بر بوم از خود به‌جای نمی‌گذاشت. پس از آن، هر چه را که رنگ می‌زدم کسالت‌بار، و بی‌رنگ و رو بود. بنابراین ایستادم و دیگر پیش نرفتم.

 

چه کاریست، که هنوز آن را انجام نداده‌اید؟

دست به‌کار شدن سخت است،
اما این بهتر از خاموش نشستن و کاری نکردن است.

– سث گودین

اکثر ما همیشه می‌خواسته‌ایم کاری انجام دهیم، اما به دلایلی آن‌را انجام نداده‌ایم. در مورد شما، آن کار چیست؟ نوشتن کتاب؟ ایجاد وبلاگ؟ یاد گرفتن عکاسی؟ ساختن خانه؟ کشیدن نقاشی؟ آغاز پادکست؟ راه‌اندازی تجارت؟

قطعاً کاری هست، که دوست دارید انجام دهید، وگرنه این کتاب را بر‌نمی‌گزیدید.

این کتاب تنها به یک دلیل وجود دارد. معتقدم دنیا جای بهتری -برای زیستن- خواهد بود اگر شما دست به‌کاری که دوست دارید بزنید. بر این باورم اگر چیزی بیافرینید، آنگاه خوشحال‌تر، راضی‌تر، و حتی موفق‌تر خواهید بود.

مشکل این است: نیروهایی وجود دارند که بر علیه شما عمل می‌کنند. موانعی که شما را از نیل به موفقیت باز می‌دارند. اگر چنین نبود، پیشاپیش در حال آفرینش چیزی بودید.

این کتاب وجود دارد تا این موانع را از پیش پایتان بردارد، یا دست‌کم موقتاً آنها را کم‌تر کند.

این کتاب هست تا به شما کمک کند همین امروز دست به انجام کاری بزنید.

 

آنچه من درباره موفقیت آموخته ام

همه کارهای اطرافتان توسط افرادی انجام شده‌اند،
که لزوماً از شما باهوش‌تر نبوده اند.

– استیو جابز

دلیلی وجود دارد که من به‌جای نوشتن کتابی درباره موفقیت، کتابی درباره چگونگی خلقِ بیشتر نوشتم.

موفقیت تصادفی و غیر‌قابل پیش‌بینی است.

حتی خود افراد موفق هم نمی‌دانند چگونه موفق شده‌اند. اکثرشان آن‌را ناشی از تلاش زیاد می‌دانند. آنها فکر می‌کنند بیشتر از افراد غیرموفق تلاش می‌کنند. در حقیقت، احتمالاً اینگونه نیست. شاید شما هم به همان سختی تلاش می‌کنید.

من کاری را در حوالی ۲۶ سالگی رها کردم. مالک خانه‌ای در بهترین نقطه حومه شهر، عاشق، و در شرف ازدواج بودم. در مسیر کارآفرینی ثروتمند شدن بودم. وقتی کارم را ترک می‌کردم با اطمینان زیاد به همکارانم گفتم تا قبل از سی سالگی میلیونر خواهم شد.

تا ۳۳ سالگی ورشکسته شدم، صاحب هیچ‌چیزی نبودم، هیچ کسب و کاری نداشتم، در شُرف طلاق بودم، مبتلا به افسردگی و اضطراب تشخیص داده شدم، و سه داروی مختلف درمان اختلال کم‌توجهی-بیش‌فعالی برایم تجویز شده بود.

حالا، آن حالات را “کارآفرین بودن” می نامم، اما در آن زمان کاملاً از آن ترسیده بودم. بدتر آن‌که، داشتم برای کارهایی مشابه مشاغل قبلی‌ام -که ترکشان کرده بودم- درخواست مجدد کار می‌دادم.

با پذیرفتن کامل این ریسک، هفت سال سخت کار کرده بودم تا رویای کارآفرینی را دنبال کنم.

هرکاری که کرده بودم با شکست روبرو شد. دوستانم در شغل قدیمی‌ام -کسانی که از من جوان‌تر بوده و شایستگی کمتری داشتند- در همه سال‌هایی که من آن شغل را ترک کرده بودم، بیشتر از من درآمد کسب کرده بودند. دوستان کارآفرینم باهوش‌تر و یا با‌تجربه‌تر از من نبودند -اما همانند رفتار با یک کودک- راه‌حل‌های بسیاری بر سرم آوار می‌کردند.

آنها حق داشتند. من با امتحان کردن هر راهی، همزمان بر روی سه موضوع کار می‌کردم، و نومیدانه به دنبال طی مسیر دشوار موفقیت بودم.

در سه سال بعد، -با آن که همه اشتباه بودن آن را به من گوشزد می کردند- همین استراتژی را ادامه دادم. همزمان بر روی چندین موضوع کار می‌کردم، کسب و کارهای مختلفی راه انداختم، محتوای زیادی تولید کردم، و تلاش کردم کارآفرینی را به ثمر برسانم.

تا ۳۶ سالگی، با یکی از پروژه های کارآفرینی‌ام به نام وردپرس کِرو -که کسب و کاری برای حمایت از وب‌سایت‌های وردپرسی است- میلیونر شدم. من این کسب و کار را تنها در هفت روز راه‌انداختم، چراکه به دلیل اتمام بودجه‌ام، این تنها فرصتی بود که داشتم. همه وقتم را صرف تولید محتوا برای وبلاگم می‌کردم، با این امید که این محتوا روزی اعتماد کافی برای جلب توجه‌ای که برای کارآفرین شدن نیاز دارم را ایجاد می‌کند. به نظر می‌رسد که حق با من بود.

در عرض دو سال، وردپرس‌کِرو به گردش مالی سالیانه بیش از یک‌ میلیون دلار استرالیا دست یافته و به نمونه‌ای پیشرو در چگونگی کسب و کارهای سرویس-محور در سراسر دنیا تبدیل شده بود. هم‌بنیانگذارم آلکس به من پیشنهاد داد کتابی در این‌باره بنویسم. بنابراین دست به‌کار شده و کتاب را نوشتم.

این کتاب استارتاپ نوپای هفتروزه نام دارد. کتابی که با بیش از سی‌هزار نسخه، پرفروش‌ترین کتاب در وب‌سایت آمازون نام گرفته و به شش زبان دنیا ترجمه شد. مهم‌تر این‌که، کتاب جنبشی در تشویق کارآفرینان دیگر به راه‌اندازی پروژه هایشان -به جای به تعویق انداختن آنها- ایجاد کرد. کتاب الهام‌بخش کسانی شد که اکنون کسب و کارهای چند‌میلیون و چند ده‌میلیون دلاری ساخته‌اند. از‌آنجایی‌که مردم به دنبال یادگیری بیشتر بودند، جامعه آنلاینی از مخاطبین ایجاد کردم. در طی چند ماه، صدها عضو داشتم که حق عضویت ماهیانه پرداخت می‌کردند.

وردپرس‌کِرو را بدون حتی صرف یک سِنت برای تبلیغات، تنها با بازاریابی محتوا خلق کردم. به واسطه این موفقیت در کسب و کار، اکنون در بازاریابی محتوا به عنوان یک مرجع شناخته می‌شوم. بِرِت -کسی که در دفتر کارم در کنار من کار می‌کرد- گفت باید کتابی در این رابطه بنویسم که من هم همین کار را کردم. این کتاب -که ماشین محتوا[۹] نام دارد- بیش از پانزده‌هزار نسخه‌اش به فروش رفته و به سه زبان دنیا ترجمه شده‌است.

در کنار کتاب‌ها و جامعه مخاطبین آنلاین،  یک کسب و کار چند‌میلیون دلاری دیگر نیز راه انداخته بودم.

سپس، به تولید آب‌معدنی گازدار علاقه‌مند شدم. به دلیل هوشمندی‌ام در کسب و کار، دوستانم از من خواستند در ایده‌شان برای تولید اگنانت استوت به آنها ملحق شوم. ما آن را تولید کرده و به کسب و کاری تبدیل کردیم که اکنون به عنوان اولین کسب و کار نوشیدنی -راه اندازی شده از طریق سرمایه گذاری جمعی- در استرالیا شناخته می‌شود. همچنین با همکاری برند بازی ویدئویی ندای وظیفه، اولین آب‌معدنی ندای وظیفه را ایجاد کردیم، و یک کارخانه ساخت آب‌معدنی گاز‌دار در گلد کوست استرالیا نیز افتتاح کردیم.

این سومین کسب و کار چند میلیون دلاری من از زمان مبتدی بودنم در چند سال پیش بود.

حالا، چون نویسنده‌ای پرفروش بودم، منطقی به نظر می رسید که کتابی درباره راه‌اندازی یک کارخانه آب‌معدنی گازدار بنویسم. این کتاب گرداندن یک کارخانه نوشیدنی نام دارد و به سرعت دارد به کتاب پرفروش دیگری تبدیل می‌شود. کتاب به مرجعی برای کارآفرینانی که به‌دنبال راه‌اندازی کارخانه آب‌معدنی مشابه‌ای هستند تبدیل شده ‌است.

در طی این دوره موفقیت‌آمیز، با وجود رنج بردن از اضطراب شدید، در کنفرانس‌های مختلفی سخنرانی کردم. مردم مایل به شنیدن داستان من بودند، این سبب شد به یک سخنران شناخته شده در رویدادهای بین‌المللی کارآفرینی مبدل شوم. سفرهای بین‌المللی زیادی داشتم، از بانکوک به سیدنی تا فیلیپین، و برای جمعیتی تا شش‌صد نفر سخنرانی کردم.

شروع به اندیشیدن درباره عوامل کلیدی موفقیت کردم.

سخت‌کوشی؟ من تا ۳۳ سالگی سخت کار کرده بودم، و اکنون تنها در حال گشت‌زنی با قایق تفریحی‌ام هستم. پس این نمی تواند باشد.

استمرار در کار؟ من هفت سال تمام بر روی چیزی کار کرده بودم که زمانی‌که تسلیم شده و آن را رها کردم تازه شروع به موفقیت کرد. پس تداوم و پافشاری نیز نمی‌تواند باشد.

خبره بودن در یک زمینه کاری؟ من تولید آب‌معدنی گازدار را محض رضای خدا آغاز کردم. هیچ‌چیزی از آن نمی‌دانستم، بماند که از نوشیدنش لذت می‌بردم، که البته چیز عجیبی هم در بین استرالیایی‌ها نیست.

فاکتورهای زیادی در حصول به موفقیت دخیلند.

زمان‌بندی، فاکتور مهمی است که به‌ندرت به آن توجه می‌شود و اغلب می‌تواند وجه تمایز یک شکست کامل یا یک پیروزی تاریخی باشد. شخص با چه موضوعی شروع کند، دوستانش که هستند، و به چه چیزهایی دسترسی دارد، عوامل تعیین‌کننده دیگر موفقیت هستند. وقتی به موفقیت خودم و دیگران نگاه می‌کنم، به خوبی آشکار می‌بینم که بیشتر عوامل موفقیت تصادفی هستند.

من نمی‌توانستم کتابی درباره موفق‌شدن بنویسم چرا که هیچ اصل یا نقشه راه از پیش تعیین شده‌ای برای موفقیت وجود ندارد.

تنها چیزی که درباره افراد موفق می‌دانم این است که آن‌ها دست به کاری می‌زنند.

استیو جابز کامپیوتر را خلق کرد. هنری فورد ماشین را اختراع کرد. والت دیزنی کارتون درست کرد. ریچارد برانسون رکوردها را جابجا کرد. ایلون ماسک موشک می‌سازد. اپرا وینفری شوی تلویزیونی تهیه می‌کند. جی.کی رولینگ کتاب می‌نویسد. بیل گیتس نرم افزار می‌سازد. این لیست همچنان ادامه دارد و تمامی هم ندارد.

من نمی‌توانم راه موفق شدن را به شما نشان دهم. اما می‌توانم بگویم اگر کاری نکنید، موفق نخواهید شد.

افراد موفق دست به کاری می‌زنند.

 

بهره وری = خلاقیت

اگر زنده اید، شما یک فرد خلاقید.

– لیز گیلبرت

نامزدم اِما، اخیراً در کنفرانسی حضور داشت. شخصی که روی صحنه بود گفت: “چه کسانی از بین شما در این جمع انسان‌های خلاقی هستید؟ لطفاً دستتان را بلند کنید”. البته که مردم از دست بلند کردن اکراه داشتند، چراکه خلاق دانستنِ خود موضوع ساده‌ای نیست. مثل این است که در عین داشتن شغل آزاد، خود را فردی کارآفرین بدانید.

خود را کارآفرین بنامید، تا دنیا را اساسی‌تر تغییر دهید.

قبل از اینکه بپذیرم یک کارآفرینم، ده سال در دنیای تجارت فعال بودم. این پذیرش ایجاد نشد تا زمانی که عملاً نتایج خوبی گرفتم و هم‌قطارانم آن را تائید کردند. اما به هرحال در همه این ده سال کارآفرین بوده‌ام.

خلاقیت هم همینطور است. برچسب “فرد خلاق”، چیزهای زیادی به همراه دارد. مردم از پذیرش این عنوان اکراه دارند، زیرا این تصور غلط وجود دارد که برای خلاق بودن باید استعداد ویژه‌ای داشت.

خلاقیت به‌شدت بد تعبیر شده است.

به قول روبرت ساتون، نویسنده و استاد علوم مهندسی و مدیریت دانشکده مهندسی دانشگاه استنفورد، “خلاقیت آن‌قدر که به بهره‌وری ربط دارد به داشتن استعداد زیاد مربوط نیست. برای رسیدن به ایده‌ای که جواب می‌دهد، باید بسیاری را که جواب نمی‌دهد امتحان کنید. تعدادش کاملاً تصادفی است و قاعده مشخصی هم ندارد”. جادویی در خلاق بودن وجود ندارد. بلکه این تنها تصمیم فرد برای خلق چیزی است.

لیز گیلبرت، نویسنده کتابِ بخور، عبادت کن، عشق بورز، و کتاب مورد علاقه‌ام جادوی بزرگ، می‌گوید: “اگر زنده‌اید، پس شما خلاقید”. به نظرم با او هم عقیده‌ام. همه خلاقند اما از آن خبر ندارند، و البته همگان از خلاقیت‌شان استفاده نمی‌کنند.

زمانی که دبیرستانی بودم، به جای تعلیمات دینی، در درس نمایش ثبت‌نام کردم. به نظر می‌رسید این درس کمترین کار ممکن را ببرد. بعداً فهمیدم که اینطور نیست. نقشی بر‌عهده من بود. از کلاس خواسته شده ‌بود نمایشی به نام پسر گرگ را بازی کنیم که نقش من در آن نمایش بازاریابی و ارتباط برقرار کردن بین افراد بود.

در طول ترم هیچ وقتی را بر روی این نمایش نگذاشتم، تا این‌که یک روز قبل از اجرا، عکس گرگی را از مایکروسافت اِنکارتا (دانشنامه چند‌رسانه‌ای دیجیتال قبل از عصر اینترنت) پرینت گرفتم، جزئیات اجرای نقش را به آن افزودم، و در اختیار دوستم قرار دادم تا بین اعضای کلاس تقسیم کند. حتی زحمت انجام این کار را هم به خودم نداده و خودم را نشان ندادم.

من کم خلاقیت‌ترین شخصی بودم که دنیا تا آن زمان به خود دیده بود. نمی‌دانستم که بعداً معلوم می شود خلاق بوده‌ام. نمی‌توانستم نقاشی کنم. نمی‌توانستم خوب بنویسم. نمی‌توانستم هیچ ساز موسیقی را خوب بنوازم. قادر نبودم قلم را درست در دست بگیرم. در نتیجه در طراحی هم مشکل داشتم. نمی‌توانستم آواز بخوانم یا برقصم، آشکارا، بهترین هنرجوی کلاس نمایش هم نبودم. حتی نمی توانستم در کلاس نجاری شرکت کنم.

اما همه این‌ها به این معنی نبودند که خلاق نیستم. چون -همانطوری که بعداً معلوم شد- در زمینه‌های مشخصی می‌توانم کارهای جالب و مفیدی برای مردم بکنم. من این‌را نمی‌دانستم. از مادری موسیقی‌دان و پدری حسابدار، بهترین حالت را یک کارافرین خلاق بودن یافتم. چه کسی فکرش را می‌کرد؟

علاوه بر باور نادرستی که در آن خلاقیت را با استعداد یکی می‌داند، تصور غلط دیگر در این‌باره، ارتباطش با موفقیت چشم‌گیر است. مردم اغلب به خودشان فشار می‌آورند تا به موفقیت‌های آنی دست پیدا کنند.

آیا می‌خواهید خودتان را خلاق خطاب کنید؟ پس بهتر است یک نقاشی فوق‌العاده بکشید، یک تک‌آهنگ مشهور داشته باشید، یک ساختمان درجه یک طراحی کنید، و یا یک کتاب پرفروش بنویسید.

وقتی نهایتاً چیزی خلق می‌کنیم، تمایل داریم با نگاه به اطرافیان‌مان ببینیم آیا خوب بوده است یا نه. این ایده که تعداد اندکی از مردمِ اطراف‌تان، آن‌هم در یک بازه زمانی محدود در تاریخ بشریت، به‌کار گرفته شوند تا مبنای تصمیم‌گیری درباره خلاق بودن یا نبودن شما باشند کمی مضحک است.

تاریخ، پر است از آدم‌هایی که کارشان توسط مردم اطراف‌شان نادیده گرفته شده است.

بیشترِ بازخوردهایی که رمان والِ سفید دریافت کرد، منفی بود. نویسنده‌اش هرمان ملویل در آگهی فوتش با نام هنری ملویل شناخته می‌شد. جی.کی رولینگ برای اولین کتابش –داستان کوتاهی به نام هری پاتر و سنگ جادو– هزاران پیام عدم‌پذیرش دریافت کرد. ونسان ون گوگ مشهور، تنها یک یا دو قطعه هنری در طول حیاتش فروخت و در فقر و بی‌کسی مرد. باخ، سازنده چند‌تا از مشهورترین قطعه‌های موسیقی کلاسیک جهان، بیشتر پولی که در طول زندگیش درآورد از طریق کلیسا و نواختن ارگ در رویدادها بود.

انسان‌ها، دویست‌هزار سال زیسته‌اند. چیزی حدود ۱۰۷,۶۰۲,۷۰۷,۷۹۱ انسان (تا زمان نوشتن این کتاب) پیش از شما زیسته‌اند، و امیدواریم آدم‌های بیشتری هم پس از شما زندگی خواهن کرد. تنها به این دلیل که، چیزهایی که خلق کرده‌اید به سرعت به موفقیت دست پیدا نکرده‌اند، یا توسط مردم  دور و برتان اهمیت داده نمی‌شوند، خودتان را حذف نکنید.

اساسی‌ترین نکته این است: اگر چیزی خلق می‌کنید، پس خلاقید. در‌غیر‌اینصورت، اگر دست به کاری نمی‌زنید، چیزی در حال متوقف کردن شماست.

من این را نفرت می نامم.

خلق یا نفرت را هم‌اکنون سفارش دهید!

نظرات دیگران درباره این کتاب

“شدیداً همه را دعوت به خواندن کتاب خلق یا نفرت کرده و می‌خواهم فکر کردن را متوقف نموده و دست‌به کار شوید. می‌توانم حتی بگویم دست به عملی خلاقانه فراتر از جادویی بزرگ بزنید؟”– کلی اِکسِتر

“عاشق این کتاب شدم”.
بن مک‌آدام
“این بهترین کتابی است که پس از مدت‌ها خوانده‌ام.”
زورالیند آتکینسون
“کتابی کوتاه، خوش‌خوان، اما به‌شدت قدرت‎‌مند که هر فرد خلاقی باید آن‌را بخواند.”
آنجلا هندرسون
خلق یا نفرت را هم‌اکنون سفارش دهید!